تبليغاتX
شمع سوزان
این وبلاگ متعلق به بچه های کانون ریگ می باشد.

کوله بار دانش

یک کلاس بود و چند تا نیمکت. تو هر نیمکت، چند تا دانش آموز و هر دانش آموز با چند تا کتاب. کلاسْ یک چیزی کم داشت و همه منتظر بودند. از دور، صدای پا اومد. یک نفر به کلاس نزدیک شد. چند ثانیه بعد، کسی وارد کلاس شد. بله، انتظار تموم شده بود و آقا معلم به کلاس اومده بود. بچه های کلاس با صدای برپای مبصر، روی پا ایستادند. معلم، نگاه مهربونش رو به بچه ها انداخت. بعد تشکر کرد و همه نشستند. معلم به سمت تخته سیاه رفت. گچ برداشت و شروع کرد به نوشتن. این کار هر روزش بود. او هر روز پنجره ای به سمت باغ پر گل دانش باز می کرد و ما رو به اون جا می برد و ما هر روز وقت ظهر، پس از گشت و گذار توی باغ دانش، با کوله باری از چیزهایی که یاد گرفته بودیم، به خونه هامون برمی گشتیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط گروه کانون  | 

نگویید معلم شمع است زیرا شمع را می سازند که بسوزد ولی معلم می سوزد که بسازد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط گروه کانون  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط گروه کانون  | 

آغاز میکنم غزلم را به نامتان

تا پاسخی شود به جواب سلامتان

یادش به خیر فرصت زیبای کودکی

درس انار و خنده ی آیینه فامتان

از آب گفته اید که ما تازه تر شویم

پیغمبر شما گل و باران امامتان

دریایی از شکوفه ی بادام و عطر سیب

هر صبح زود می شکفد از کلامتان

سر می زند برای نشستن سر کلاس

خورشید- با اجازه-از پشت بامتان

در سطر سطر دفتر مشق پرنده ها

ثبت است بر جریده ی عالم دوامتان

حیدر منصوری - کانون پرورش فکری بندر دیر

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط گروه کانون  |