یک کلاس بود و چند تا نیمکت. تو هر نیمکت، چند تا دانش آموز و هر دانش آموز با چند تا کتاب. کلاسْ یک چیزی کم داشت و همه منتظر بودند. از دور، صدای پا اومد. یک نفر به کلاس نزدیک شد. چند ثانیه بعد، کسی وارد کلاس شد. بله، انتظار تموم شده بود و آقا معلم به کلاس اومده بود. بچه های کلاس با صدای برپای مبصر، روی پا ایستادند. معلم، نگاه مهربونش رو به بچه ها انداخت. بعد تشکر کرد و همه نشستند. معلم به سمت تخته سیاه رفت. گچ برداشت و شروع کرد به نوشتن. این کار هر روزش بود. او هر روز پنجره ای به سمت باغ پر گل دانش باز می کرد و ما رو به اون جا می برد و ما هر روز وقت ظهر، پس از گشت و گذار توی باغ دانش، با کوله باری از چیزهایی که یاد گرفته بودیم، به خونه هامون برمی گشتیم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نگویید معلم شمع است زیرا شمع را می سازند که بسوزد ولی معلم می سوزد که بسازد.

آغاز میکنم غزلم را به نامتان
تا پاسخی شود به جواب سلامتان
یادش به خیر فرصت زیبای کودکی
درس انار و خنده ی آیینه فامتان
از آب گفته اید که ما تازه تر شویم
پیغمبر شما گل و باران امامتان
دریایی از شکوفه ی بادام و عطر سیب
هر صبح زود می شکفد از کلامتان
سر می زند برای نشستن سر کلاس
خورشید- با اجازه-از پشت بامتان
در سطر سطر دفتر مشق پرنده ها
ثبت است بر جریده ی عالم دوامتان
حیدر منصوری - کانون پرورش فکری بندر دیر